۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

امیر از وبلاگ پانیذ در مورد طولانی تر شدن پروسه مهاجرت گفته. دستش درد نکنه هر اطلاعاتی رو که می گیره به همه میده. رفتم وبسایت اداره مهاجرت رو چک کردم. دفتر لندن زمان پروسس رو از 12 ماه به 16 ماه تغییر داده!!!
آخی چقدر دقیق و حساس نسبت به مهاجران نگران!!! خجالت نمی کشن؟؟؟ در مورد کیس ما خودشون شروع پروسس رو نوشتن جولای 2009 . حالا شما بگید شده چند وقت الان؟؟؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

سفارت بسته شد

شنیدم سفارت کانادا در دمشق به منظور حفظ جان کارمنداش فعلا تعطیل شده و پرونده ها منتقل میشه به جاهای دیگه. همین

۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

ما نمیریم کانادا

همینجوری دلم خواست اسم این نوشته رو بزارم آقا جون ما اصلا نمی ریم کانادا. حالا حرفیه. کیو باید ببینیم؟
والااا . انگار تو کشورشون چه خبره. دیوونمون کردن. بالاخره یا اینوری یا اونوری دیگه. تصمیم گرفتم دیگه اصلا بهش فکر نکنم. به آموزشگاه گفتم وقتم رو کاملا پر کنه و یه دوره هفت ماهه دیگه برداشتم. بگذار کانادا در فراق (یا فراغ؟؟؟؟) ما بسوزه. مگه نه دوستان در انتظار؟؟اصلا کجا همچین مهاجرایی گیرشون میاد؟
فقط یه سوال :
این کارمندهای اداره مهاجرت مثل اینکه روش کارشون با کل سیستمی کاری کانادا (که البته ما از دور شنیذیم) فرق داره و هر چی بیشتر تنبلی کنن پاداش می گیرن.
امروز سام می گفت اگه مثل فلانی واسه استرالیا اقدام کرده بودیم الان 2 سال بود که اونجا بودیم... همچین یه جورایی راست گفت.
اما بیخیال. ما رفتیم با خونسردی ( از تکونهای پام معلومه دیگه) زندگیمونو بکنیم.
شما هم از من می شنوید همین کارو بکنید.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

یعنی چییییی. واسه چی منو فیلتر کردین

یعنی خجالت نمی کشن . آخه این وبلاگ خانوادگی رو برا چی فیلتر می کنین. خاک بر اون سرتون.

امیر جان وضع من هم همینه.
هستی جونم دعا کن تو این شرایط قاطی پاتی یه نفر یه بمب هم اونجا بزاره

بر می گردم و پیغام می زارم
الان بای

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

یه بمب بزارین تو سفارت کانادا واقع در لندن

بیحالم. خسته.
حوصله تایپ کردن و حتی وبلاگ خوندن ندارم
بهشون ایمیل زدم. فکر می کنین چی جواب دادن.
تغییری توی پرونده شما ایجاد نشده ، لطفا از ارسال ایمیل مجدد در این رابطه خودداری کنید.

خدایا یعنی برم بزنم تو دهن این افسره. چی کار کنم آخه؟ یک کلمه توی انگلیسی هست که معنی خسته و فرسوده و نا امید رو همزمان داره:
frustrated

Now I am frustrated

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

دخترم

نشستم توی آموزشگاه، این ساعت کلاس ندارم. یه دفعه احساس کردم دلم برای آرینا یه دنیا تنگ شده.
باورم نمیشه که چه زود 16 ماه و نیمه شد و خیلی زودتر شد همه زندگی من و باباش. چشم به هم زدیم دندون درآورد. راه افتاد. و حالا داره یواش یواش حرف می زنه. هر روز ده تا کلمه جدید. هر چی می گی تکرار می کنه. روی چیزی که می خواد اصرار می کنه. دخترکم داره بزرگ و بزرگتر می شه. و هر روز یه لذت تازه رو به ما می ده. سعی می کنم این لحظات رو حفظ کنم. کلماتش رو می نویسم. ازش فیلم و عکس میگیرم. اما انگار یه ماهیه لیز. سر می خوره و میره. می دونم که بزودی 16 ساله شدنش رو می بینم. از خدا می خوام که همیشه مادر خوبی براش باشم. که بتونه بهم تکیه کنه. آنقدر خوب باشم که روزی که خواست بره دنبال زندگیش به اندازه کافی محکم باشه. آنقدر بهش محبت بدم که همیشه چه کنارمون و چه دور از ما قلبش پر از عشق باشه.
امیدوارم

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

گلدونه جان و پوریا ی عزیز هم لطف کردن و نظراتشون رو گذاشتن . اما هر کاری می کنم نمی تونم اینجا کپیشون کنم. توی نظرات منشرشون کردم.
دوستای عزیز
واقعا لطف کردین. فکر کنم می دونید که یه کسی که می خواد بره چقدر به این اطلاعات نیاز داره .