۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

روزامون داره خیلی‌ تند می‌گذره

سلام به همگی‌،

اولا که من الان خیلی‌ خوشبختم چون می‌تونم فنگلیش تایپ کنم و فارسی تحویل بگیرم.

بعدش هم که ۱۲ دسامبر شد یک سال که ما اینجائیم. همه چی‌ طبقه روال همیشگی‌ آرومه و ما هم خوشحالیم. کارم رو خیلی‌ دوست دارم و رئیسم یه خانوم فوق العاده‌ست.

مامان هم هنوز اینجاست، و کاش می‌تونست همیشه بمونه.

آرینا هم میره مدرسه و میاد. تازگی‌ها یکم پرخاشگر شده، که نگرانم می‌کنه. توی مدرسه هم دست به غذاش نمیزنه. وقتی‌ میاد داره از گرسنگی هلاک می‌شه. مامان بخصوص خیلی‌ نگرانه. همش میگه برو با یه مشاور صحبت کن... نمیدونم والا. دوستایی که بچه دارن اگه تجربه‌ی مشابه دارن کمک کنن لطفا.

ساله جدید هم داره میاد و ما برنامهٔ خیلی‌ خاصی‌ نداریم فعلا.

آخر از همه هم یلداتون مبارک 
 

۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

zendam ama saram sholooghe

سلام 
فکر نکنین مردم. زندم اما سرم یکم شلوغ‌تر از همیشه شده.به اضافه اینکه فونت فارسی روی کامپیوترم تو شرکت نصب نشده. فعلا هم نمی‌خوام نصبش کنم.
اما میآم و اگه کسی‌ پست جدید گذشته باشه می‌خونم. الان هم باید برم. فعلا بای

۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه

 پریسا
بانو و گنگ عزیز

ازتون ممنونم. میدونم شما هم واقعا خوشحال شودین چون خودم هم بارها و بارها با خوندن وبلاگ‌هاتون خندیدم یا گریه کردم. دنیای وبلاگا دنیای عجیبی‌...راستش این روزا وقتی‌ میرم توی وبلاگ بعضی‌ از بچها و میبینم به هر دلیلی‌ راضی‌ نیستن از اومدنشون یه عالم حرف میاد تو ذهنم که بهشون بگم...


دلم می‌خواد بگم که همهٔ آدم‌ها موفق نیستن و همه هم بی‌چاره نیستن. دلم می‌خواد بگم دنیا همه جاش همینجوریه و احساس خوشبختی‌ بستگی به دیده شما از زندگی‌ هم داره. ...اما میترسم. میترسم یه چیزی جوابی‌ بشنوم که دلم بیشتر بگیره. پس هیچی‌ نمی‌نویسم و فقط می‌خونم و می‌گذارم.

۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه

کار پیدا کردم

سلام دوستای عزیزم 

مصاحبه هفته پیش نتیجه داشت و از فردا می رم سر کار . کارش خوبه و با سابقه کاری خودم می خونه. باضافه اینکه یه مقداری هم باید کارای حسابداری انجام بدم که خیلی به نفع منه چون دارم توی کالج هم حسابداری می خونم. 
حقوقش خوبه و رییسم هم ظاهرن آدم مهربون و مودبیه. تا ببینیم...

فعلا خداحافظ

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

سلام 

مامان الان 5 روزه که اومده و با اومدنش آرامش بیشتر برامون آورده.

یه چند تا مصاحبه رفتم و یدونه رو هم فردا میرم. این هفته شاید اگه خدا بخواد برم سر کار.

 فعلا همین 

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

آرینا

الان یک هفته ست که آرینا می ره مدرسه. صبح می برمش سر ایستگاه و شاد و خندون سوار اتوبوس میشه و میره. توی این یک هفته به نظرم خیلی بزرگ شده. می خواد کاراش رو خودش بکنه. اصلا فکر نمی کردم اینقدر سریع به دوربودن عادت کنه. خوشحالم از اینکه به عنوان یه بچه ،مستقل شده. اما ته دلم همیشه یه دلشوره ریز هست ، تو مدرسه چیکار می کنه...یه وقت کسی اذیتش نکنه...
فکر می کنم این دلشوره توی تربیت ما ایرانی ها ریشه دوونده. یه نگرانی همیشگی ،‌یه اضطراب ساختگی. اما دارم کم کم خودم رو آروم می کنم. باید قبول کنم که آرینا قراره یه دختر باشه واسه زندگی اینجا

۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

لاله جان واقعا متاسفم

لاله عزیز

من همین الان این خبر رو شنیدم. شاید ما هیچوقت همدیگرو ندیدیم اما واقعا احساس می کردم که یه دوست خوب هستی. نمی دونم چی بگم. وقتی یه همچین عزیزی رو از دست میدی فقط گفتن کلمه متاسفم کافی نیست. سنگینی باری که روی شون های تو هست روبه جز خودت هیچکس نمی دونه. اما من رو هم توی غم خودت شریک بدون. خیلی دلم گرفت شاید باور نکنی. عزیز دلم از صمیم قلب متاسفم