۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

سلام از تورنتو

سلام به هر کی اینجا رو می خونه
 
این که چی شد با یه هفته تاخیرنوشتم: بهع علت یه گیر توی پاسپورت آرینا و همسر که توی دبی صادر شده بود و محل اقامت هم دبی بود، توی فرودگاه به ما اجازه سوار شدن به هواپیما رو ندادن. اینکه مجبور شدیم با چقدر دوندگی مشکل رو حل کنیم و بابت بلیط جریمه بدیم و... بماند. دوست ندارم اصلا دیگه بهش فکر کنم. 
به هر حال 12 دسامبر پروازمون رو بوک کردیم و الان دقیقا 24 سا عت هست که تورنتو هستیم. پرواز ترکیش نسبتا خوب بود اما بعضی از مهمانداراش خیلی خوش اخلاق نبودن. در کل راضی بودیم. وقتی رسیدیم توی فرودگاه تقریبا 1 ساعت درگیر بخش مهاجرت بودیم. اما گمرک ازمون فقط پرسیدن از ایران قراره برامون باری بیاد یا نه؟ گفتم نه و سریع گفت welcome بفرمایید برید. برخورد کانادایی ها خیلی عالی بود.
امروز یعنی 13 دسامبر رفتیم یه خرید کوچولو از سوپر مارکت محل کردیم  که خوب بنظرم گرون بود. بعدش هم یکی از دوستان اومد دنبالمون و رفتیم توی بانک TD CANADA TRUST حساب باز کردیم. 2 تا credit card هم بهمون دادن . بعدش هم رفتیم canada service برای sin card و اونجا هم سریع انجام شد. چون آرینا خسته و گرسنه بود برگشتیم خونه.
این از اولین روز در تورنتو. در کل شهر تمیز و خوبیه البته تا الان. اگه میشد با کل خانواده مهاجرت کرد خیلی عالی بود اما ...هی...

خوب فعلا

۱۳۹۱ آذر ۱۵, چهارشنبه

فردا داریم میریم

 ببخشید که اینقدر دیر دارم پست می زارم. خیلی سرمون شلوغ بود. مرسی که سر می زنید.
 
حتما خبر دارین که بلیط بعضی خطوط هوایی دوبرابر شد، واسه همین ما ترکیش ایرلاین گرفتیم. سه نفریمون شد 8570000 .  6 دسامبر یعنی فردا . بقیه مسائل هم مثل بقیه دوستان. دیگه گفتن نداره.
خسته هستیم . مثل همه رفتن ها. جمع کردن ، خداحافظی، دلتنگی، ...اما باید رفت. هیچی توی دلم  رو خالی نمی کنه بجز یه چیز، نگاه مادرم. دلم می خواد داد بزنم. دلم پر از غم میشه. کاش می شد با خودم ببرمش. شاید باورتون نشه اما  حتی به نرفتن فکرکردم. فردا تا فرودگاه باهامون میاد.  شما بگید چجوری باهاش خداحافظی کنم. خیلی سخته...بگذریم.

 فعلا واسه یه ماه  یه سوییت یه خوابه گرفتیم توی هتل le merci ، نورت یورک. شبی نود دلار ..

بانو جان و ویدای عزیز ازتون ممنونم که همراهم هستین

هر اطلاعات جدیدی بگیرم حتما به همه خبر می دم. فعلا خداحافظ

 

۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

روزهای آخر کار

این روزها به شدت مشغولم. دوتایی داریم کلاسامون رو یکی یکی تموم می کنیم تا خیالمون از آموزشگاه راحت باشه. خونه رو فروختیم وسایل اتاق آرینا رو که دادیم به داداشم که داره نی نی دار میشه و بچه خوش شانس دختر هم هست. فقط اسباب بازیهای مورد علاقه آرینا رو می بریم و لباساشو. لبته 20 روز وقت داریم که خونه رو خالی کنیم. چیز زیادی رو قصد ندارم بفروشم. بیشتر وسیله ها رو دارم میدم اینو اون. البته چون همیشه فکر رفتن بودیم زیاد خورد و ریز نداریم. توی هفته آینده می خوایم بلیطا رو بخریم. البته اگه کل پولمون جمع و جور بشه. و بتونیم همشو به دلار تبدیل کنیم. نمی خوام منتظر هوای گرم بمونم. هیچکی تا حالا به محض ورود از سرما ی تورنتو نمرده. ما هم که بسیار پوست کلفتیم.
با مرجان عزیز در تماسم و دارم کلی اطلاعات ازش می گیرم. البته قبلا توی وبلاگهای مختلف درباره اونا خونده بودم. اما وقتی مرجان توضیح میده کاملا واضح متوجه میشم.
خیلی خوشحالم که میرم و امیدوارم این رفتن و اونجا بودم یه پایگاه برای خانواده و دوستای دیگه باشه که بتونن راحت تربیان. وقتی خودم رسیدم اونجا حتما از همه چی براتون میگم.
یه مسئله که یکم ناراحتم کرده اینه که با یه دوست قدیمی که الان 20 ساله کاناداست و خیلی هم موفقه، مشورت کردم و بشدت منو از قاطی شدن با ایرانیهای اونجا ترسوند. البته گفت رفت و آمد بکنین اما با احتیاط . اما آخه چرا ما باید اینجوری باشیم؟؟


بانو جان ممنون منو اد کردی
الان باید برم، فعلا

۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

پاسپورت ریکویست اومد

الان من هورا شدم. جمعه پاسپورت ریکویست ما هم بلاخره اومد. دقیقا 2 ماه و نیم طول کشید. امروز صبح پاسپورت ها و عکسها رو فرستادم. خوشحالم اما با توجه به این ارز و قیمت وحشتناک دلار خوب یکم نگرانم .
توی این مدت که ننوشتم برا خودم خبر تازه ای نبوده. اما یه اتفاق خوب رفتن مرجان دوست عزیزم بود.
امیدوارم اونایی که منتظرن زودتر جوابشون بیاد.
فعلا برم دلار بخرم

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

پاسپورت ریکویست اومده ، پاسپورت ریکویست نیامده...

سراغ صندوق پستی نرفتم. امید ندارم به این زودی بیاد. اما امروز یهو دچار اضطراب شدم. نکنه اومده باشه.... اما ترجیح میدم حداقل تا 15 آگوست صبر کنم.

۱۳۹۱ مرداد ۳, سه‌شنبه

دغدغه امروز مردان سرزمین من

راستش وقتی بدبختی مردم رو می بینم روم نمی شه بیام از مشکلات خودم بگم.

امیــر آقــایی :

آزمون این روزهای مردان سرزمین من

قیمت مرغ و میوه است .

همان مردانی که هشت سال با دست خالی جنگیدند و سر بلند به خانه آمدند

امروز سرافکنده از اهل وعیال پیاده رو ها را آنقدر میروند تا گم شوند .

خدایا ، مردان در سکوت پیر میشوند و در خاموشی اشک میریزند

آنها را به مرغی امتحان مکن


وقتی میری خرید مرغ و گوشت و میوه  مردم رو دو تا وضعیت می بینی : یا قیمت رو می پرسن و وقتی جوابو شنیدن سرشون رو می ندازن پایین و میرین. یا جز گروه خوشبخت هستن و با یه کیسه پلاستیکی ضخیم  خالی میان توی مرغ فروشی و با همون کیسه اما پر می رن بیرون. ..خوشحال مثل یه فاتح... و گور بابای بقیه

۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

این روزهای من

سلام.
داشتم خفه می شدم فنت فارسی نداشتم مثل این بود که زبونم رو بریدن.

اما براتون بگم از این روزها.
این روزا هر کی منو میبینه درباره رفتن حرف می زنه. سوال می کنه : واسه چی می خوای بری؟ تا حالا 20 بار ازم پرسیدن : اونجا کار براتون هست دیگه؟......
اینقدر که دیگه دلم نمی خواد یک کلمه توضیح بدم. آخه وقتی خودت از چیزی مطمئن نیستی ، چطور باید به بقیه توضیح بدی. من نمی دونم اونجا برم چی میشه. تجربه زندگی توی امارات بهم یاد داده که هیچی رو نمی شه پیش بینی کرد. الان سه ساله که وبلاگ می خونم و تحقیق می کنم. اما اینا بهم یه اطلاعات کلی داده، همین. آره من 33 سالمه و یه بچه هم دارم. اما می خوام برم و تجربه کنم. ...نمی ترسی؟  نه... یعنی چرا می ترسم اما معمولا به خاطر ترس دست از برنامه هام نمی کشم. کار مرتبت با سابقه کار و تحصیلاتم؟... اگه بود چه بهتر اما اگه نبود مهم نیست.
آخه باید به چی بچسبم؟ به درآمد خیلی بالای ماهانه؟ به کار کم و آسون؟ به آینده تضمین شده خودم و بچم؟ ...
هیچ کدوم رو که ندارم. اسمش اینه که دانشگاه درس می دم ...خوب که چی ؟ برام کافی نیست. شاید سال آینده دیگه نتونم این کار هم داشته باشم...
اینه که میرم. نگران نباشید اگه بد بود بر می گردم